جما نجاتی گیلانی

  • همۀ زبان آموزان خوب می دانند که حرف زدن و نوشتنِ یک زبان جدید از دو مهارت دیگر زبان آموزی، یعنی گوش دادن و خواندن، به مراتب دشوارترند. دلیل اصلی این پدیده به آسانی پیدا است : گوش دادن و خواندن مهارت های غیر فع […]

    • سلام جما جان
      خوشحالم که توانستم نوشته‌ی دیگری را با قلم تو بخوانم.
      هر کس که حتی یک بار در زندگی‌اش خواسته و سعی کرده که زبان دیگری را غیر از زبان مادری‌اش، بیاموزد با این چالش روبه‌رو شده است.
      پس انسان‌های زیادی موضوع نوشته‌ات را درک می‌کنند. خودم در این روزها، درگیر همین موضوع در رابطه با پسرم هستم و تصمیم گرفتم او را از سیستم رایج یادگیری زبان انگلیسی در ایران که بر اساس کتاب‌‌های سطح‌بندی‌شده است، جدا کنم و نام او را در کلاس خصوصی مکالمه‌ی انگلیسی بنویسم. به این امید که بتواند جرأت و جسارت حرف زدن پیدا کند.
      نکته‌های کوچکی را در مورد نوشته‌ات یادآوری می‌کنم:
      «می دانشت» در انتهای پاراگراف سوم اشتباه تایپی است.
      در پاراگراف آخر فعل «حرف زدن» زیاد تکرار شده است؛ می‌شود برخی را حذف کرد مثلاً: «اما وقتی که حرف می زنم می توانم نسبتاً روان حرف بزنم، مگر اینکه درباره سیاست یا ادبیات حرف بزنم.» می‌توانم نسبتاً روان حرف بزنم مگر اینکه موضوع صحبت سیاست یا ادبیات باشد.
      «علاوه بر آن وقتی که حرف می زنم،» علاوه بر آن موقع سخن گفتن یا مکالمه…
      «الان که به نوشته های قبلی ام نگاه بیندازم» فعل با توجّه به قیدِ «الان» باید «نگاه می‌کنم» یا «نگاه می‌اندازم» باشد.
      باید بگویم مهارت نوشتن‌ات بهتر از خیلی از ایرانی‌هاست و با پشتکاری که داری به هدف‌هایت خواهی رسید.

    • خیلی لذت بردم از خواندن دوباره متنت. خیلی زحمت کشیدی. کمتر کسی را دیده ام که شیب یادگیری اش اینقدر خوب باشد. ما معمولا با سرعت کم و گاهی خسته کننده ای زبان خارجی را یاد می گیریم. برای من همچنان جالب است که جدا از استعدادهای ذاتی چه چیزهایی می تواند سرعت ما را بالا ببرد. البته آنطور که شما نوشته اید غرق شدن در زبانی که یاد می گیریم همیشه خیلی موثر است.
      همانطور که شما توضیح دادی نوشتن به زبان فارسی دشواری های خودش را دارد. به خاطر همین است که بسیاری از فارسی آموزها ترجیح می دهند زبان فارسی را به خط انگلیسی بنویسند.

  • چند هفتۀ پیش نامزد های پنجاه و یکمین دورۀ جایزۀ «بوکر»، مشهورترین و معتبرترین جایزۀ ادبی انگلیس، اعلام شدند. و مثل هر سال اعلام  نامزد ها با بحث و مناقشه همراه شد. بعضی ها از فقدان کتاب های پرفروش ِعامه پسند افسو […]

    • سلام جمای عزیز
      نوشته‌ات آنقدر حرفه‌ای بود؛ چه از نظر انتخاب واژگان و دستور زبان و چه از نظر استدلال و تحلیل، که من اول فکر کردم یکی از مقالات مجله‌های ادبی، به‌اشتباه، در این‌جا بازنشر شده است.
      وقتی نام شما را دیدم خیلی خوشحال شدم.
      فکر می‌کنم ایده اصلی نوشته‌ی شما، درباره‌ی اغلب جوایز ادبیِ ملی و بین‌المللی صدق می‌کند.
      واقعاً ماهیت این جوایز چیست یا باید چگونه باشد و این که این جایزه‌ها در انتشار و پرخوان شدن کتاب‌ها چه تأثیری دارند؟
      یکی از دلایل شما برای انتخاب‌های خاص این جوایز، فرهیخته بودن اغلب داوران بود که دلیل منطقی و معقولی است و این نکته به ذهن من رسید که شاید بشود کتاب‌ها را با فراخوان عمومی و برگزاری نظرسنجی در طی مدت معین انتخاب کرد یا حداقل نتیجه‌ی چنین نظرسنجی‌ای در انتخاب داوران لحاظ شود.
      از خواندن نوشته‌ات لذت بردم، جما جان

    • عجب فضاحتی!
      خیلی جالب بود! من اصلا از پشت صحنه ی جایزه بوکر هیچی نمی دانستم. آن بخش مارگارت اتوود فوق العاده خنده دار و سوتی بزرگی بود برای حضرات!
      .
      و همین طور این که مجبور بشوند کتاب متوسط را انتخاب کنند! بیچاره خوانندگان!

      با چند آوایی شروع کرده بودی و بعد نظر شخصی خودت را گفته بودی! خیلی خوب است!
      قلمت هم که تمیز و زیبا همراه با تنوع واژگانی… یک جورایی قلم فرهیخته ای است.

  • لباس عروسی اش ته کمد آویزان است، پشت یک عالمه پالتوی کلفت و ژاکت بافتنی، پوشیده با لایه پلاستیک. روز بعد از عروسی، چمدان به دست، وارد خانه شوهری شده بود و خودش با احتیاط کامل لباس تا شده اش را از چمدان بیر […]

    • سلام جما
      جما سلااااااااااااااام
      وای جماجان تو در نوشتن معرکه ای. فقط نوشتن درست و مرتب نه! تو معنای عمیقی را پشت نوشته هایت درج می کنی. این نوشته ات از آن جنس نوشته هایی بود که درنگ می خواست. این که بایستی و به معناها فکر کنی… طعمی از خاطرات از دست رفته و مرور آن با لباس عروسی…
      من هم لباس عروسم را هنوز نگه داشته ام اما خب حوصله ی خاطره بازی ندارم. مخصوصا وقتی که فکر می کنم خواهرم چقدر برای دوختن این لباس وقت و انرژی گذاشت و کمرش تا چند وقت بعد خشک شده بود حس بدی بهم می دهد. در هر صورت لباس عروسم را در انباری نگه داشته ام. دخترم هم آن را خیلی دوست دارد. و اگر به او باشد دوست دارد هر روز آن را بپوشد.
      می بینی جما؟ نوشته های تو از آن مدل نوشته هایی است که مخاطب را وا می دارد که او هم نظر و سلیقه و خاطره اش را بنویسید.
      ممنونم جمای نازنین. باز هم بنویس. بنویس تا من هم بنویسم…
      یک نکته:
      در جمله ی «گاه گاهی پولک های سفید براق به تور دوخته شده بودند به گونه ای که شکل گل در بیاورند» کلمه ی «گاه گاهی» درست نیست چون این کلمه برای زمان به کار می رود. بهتر است بنویسی «یک جاهایی اش»، «جاهایی از آن» و یا «در قسمت هایی از لباس».
      فعل «در بیاورند» هم مناسب نیست. گزینه ی درست: «… به شکل گل دربیایند» یا «… به شکل گل در نظر بیایند.»

    • سلام جمای عزیز!
      هر چقدر هم بگویم که از خواندن نوشته‌هایت لذت می‌برم کم گفته‌ام.چقدر نوشته‌ات عمیق بود.شخصیت روایتت اسم نداشت همین باعث می‌شد هر خواننده‌ای خودش را جای صاحب لباس عروسی بگذارد.لباس عروسی من برای یکی از دوستان بود.اما خودم نگین‌هایی رویش دوخته بودم و تور سرش را با گل‌های گیپوری ظریف و نوار تزئین کردم.الان که نوشته‌ات را خواندم با خودم فکر کردم یعنی آن لباس و تور کجا هستند؟ بعد از ۱۸ سال.
      نوشته‌ات حس حسرت ،گاه تنهایی، غم و عشق شخصیت اصلی را منتقل می‌کرد.
      فقط چند نکتة کوچک :۱.سطر دوم خانة شوهری چرا نوشته‌ای؟ اگر خواسته‌ای «ی»نکره به شوهر اضافه کنی بهتر است یک صفت هم بدهی مثلا خانة شوهری مهربان/وگرنه خانة شوهر کافی‌ست.
      ۲.سطر سوم بند دوم:لباس عروسی‌اش را بیرون آورده و آن را روی تخت خوابانده بود.یکی از «بود»ها حذف شود.
      ۳.سطر دوم بند سوم: رفته رفته در کمد را باز می‌کند.«رفته رفته» به کار نمی‌بریم، بجایش می‌توانی بنویسی «آرام آرام»، «یواشکی»،«پنهانی» و…
      منتظر نوشته‌های خوبت هستم.موفق یاشی

    • سلام جمای عزیز
      آتنا جان خیلی خوب درباره معنای پشت نوشته‌ات نوشته است و من هم با او موافقم.
      من لباس عروسی‌ام را کرایه کرده بودم و روز بعد از عروسی، آن را پس دادم بنابراین جز در عکس‌های آن روز، یادگاری از آن ندارم.
      درمجموع، نوشته بسیار خوبی بود و اصطلاحات جالبی در آن به کار برده بودی که من فکر نمی‌کردم آنها را بلد باشی مثل: «این دست و آن دست کردن»

      توصیف‌هایت هم خوب بودند مثل: «فرصت داشت نگاه پر اندوهی به لباس عروسی اش بندازد»/ «با دست لرزان لایه پلاستیک را کنار زده بود»/ «توصیف پارگی لباس»/ «آن پیرزن چاق و چله و چروکیده با آن پشت قوز آورده از کجا آماده بود»/ «به جشن هایی که هیچ وقت نخواهند گرفت و سفرهایی که هیچ وقت نخواهند کرد فکر می کند»

      و زمان فعل‌ها را هم در هر بند خیلی خوب رعایت کرده بودی.

      فقط دو نکته دیگر را هم اشاره می کنم:
      • روز بعد از عروسی، چمدان به دست، وارد خانه شوهری شده بود: فکر می‌کنم «خانه شوهرش» بهتر باشد چون «ی» در «شوهری» با توجه به ادامه جمله، اضافه است.
      • رفته رفته در کمد را باز می کند: به جای «رفته رفته»، «آرام آرام، کم کم» و یا اصلاً خودِ آرام یا یواش، به‌تنهایی، مناسب‌تر است.

      از خواندن نوشته‌ات خوشحال شدم و منتظر نوشته بعدی هستم؛ یعنی موضوع نوشته‌ات چه خواهد بود؟!

  • سلام آتنا جان

    خیلی متشکرم. فارسی واقعا زبان شیرینی است و از نوشتن به فارسی خیلا لذت می برم. خیلی بیشتر از نوشتن به انگلیسی!

  • سلام الهام جان

    از اینکه نوشتۀ ام را خواندید و از آن لذت بردید خیلی خوشحالم. و از آن اصلاحات خیلی ممنونم – همیشه مشتاقم فارسی ام را تقویت کنم!

  • سلام آتنا جان

    من با شما کاملا موافقم. خیلی از غذا های مورد علاقۀ من هیچ ربطی به خود غذا ندارند بلکه من را به یاد شیرین ترین لحظه های بچگی ام می اندازند. بخصوص غذا هایی که مادربزرگم درست می کرد. او آشپز فوق العده ای بود و هر وقت به دستپختش فکر می کنم به آن تابستان های طولانی که در کنار دریا می گذراندیم بر می گردم.

  • سلام آتنا جان

    از تعریفتان خیلی ممنونم. و من خیلا خوشحال می شوم اشتباه هایم را اصلاح کنید – خیلی به من کمک می کند تا یاد بگیرم و نوشته هایم را بهبود دهم.

    با بهترین آرزو ها

    جما

  • سلام حمیده جان

    از دعوتتان خیلی ممنونم! چند سال پیش وقتی که شیراز بودم فرصت داشتم کلم پلوی شیرازی بخورم. انقدر خوشمزه بود که وقتی که به انگلیس بر گشتیم خودم پختم. اما دیر به دیر آن را درست می کنم چون سبزی خرد کردن خیلی وقت گیر است! خیلی خوشحال می شوم دستپخت شما را بچسم و دستور مادرتان را بخوانم.

    به امید دیدار

    جما

  • جما نجاتی گیلانی نوشتن يك نوشته جديد فسنجان, در اين سايت وبلاگ دانشجویان در حال حاضر

    عاشق غذای ایرانی ام. حتی قبل از اینکه عاشق شوهر ایرانی ام بشوم عاشق غذای کشورش شدم. گیرم شوهرم بود که من را با غذای ایرانی آشنا کرد. البته که آن زمان او شوهرم نبود. آن زمان فقط دوست و همکار بودیم. و آن زم […]

    • جما جان من از بین غذاهای ایرانی کباب کوبیده را از همه بیشتر دوست دارم. البته این فقط به خود این ‏غذا بر نمی گردد بلکه تمام خاطرات کودکی من پر از بوی کباب است! پدر من قصاب بود. برای همین ‏سه غذا به شکل هفتگی در خانه ما وجود داشت: کله پاچه، جگر و کباب. از جگر هیچ وقت خوشم نمی ‏آمد. اما خبر نداشتم که بعدها بزرگ می شوم دیگر دستم به این غذای خون ساز نمی رسد! از کله پاچه ‏هم فقط زبانش را دوست داشتم و قدری سیرابی. اما کباب را خیلی دوست داشتم. همیشه شب های ‏جمعه، خانه ی ما پر از مهمان بود. پدرم توی حیاط کباب درست می کرد. یک کباب پزِ پایه بلند داشت ‏که کاش همین الان هم بود و دست کم یادگاری می ماند. هنوز یادم هست که قدم تا پایین کباب پز بود ‏و دودها را می دیدم که بلند می شود رو به آسمان. یادم هست کل حیاط را دود کباب می گرفت و بویش ‏تا سر کوچه می رفت. بوی کباب خیلی خیلی خاص است مخصوصا اگر کباب بره باشد. بویی که حالا ‏دیگر خیلی کم آن را می شنوم. حالا توی خیابان های تهران بیشتر بوی پیتزا می پیچد. اگر هم کباب ‏باشد با گوشت مرغ و سویا قاطی کرده اند و اصلا دیگر کباب واقعی نیست! من خیلی از رستوران های ‏تهران کباب خورده ام اما به خوشمزگی کباب های اصلی که پدرم درست می کرد نیست. ‏
      پدر دیگر قصاب نیست و سال هاست که تعمیرات فنی باز کرده. لباسشویی و یخچال و جاروبرقی تعمیر ‏می کند. اما کماکان گوسفند سر می بُرد. و خوب ما سعی می کنیم گاهی از او بره بگیریم. دست کم ‏گوشت تازه قسمت مان بشود ولی خوب چون از هم دور هستیم کمتر قسمت می شود. ‏

      • سلام آتنا جان

        من با شما کاملا موافقم. خیلی از غذا های مورد علاقۀ من هیچ ربطی به خود غذا ندارند بلکه من را به یاد شیرین ترین لحظه های بچگی ام می اندازند. بخصوص غذا هایی که مادربزرگم درست می کرد. او آشپز فوق العده ای بود و هر وقت به دستپختش فکر می کنم به آن تابستان های طولانی که در کنار دریا می گذراندیم بر می گردم.

    • جماجان
      نوشته ات برای من جذاب بود. جاهایی از آن خندیدم.
      مخصوصا تصور اولیه درباره ی قورمه سبزی و فسنجان! این که کسی آن ها را لجن ببیند! خیلی جالب بود. چون ما از کودکی با این غذاها بزرگ شده ایم چنین تصویر بامزه ای ندیده بودم.
      قبلا گفته ام که تنوع واژگانی بالایی داری، این که متنت انسجام فوق العاده ای دارد. این بار از تعبیرها و تشبیه های جالبی استفاده کرده بودی
      چند جا اشکال نحوی هم وجود دارد اما من اصلا دوست ندارم آن ها را بنویسم. چون انقدر متنت را دوست داشتم که می گذارم نفر بعدی آن ها را بنویسید. و البته فکر می کنم این ها با گذر زمان حل می شود.

      • سلام آتنا جان

        از تعریفتان خیلی ممنونم. و من خیلا خوشحال می شوم اشتباه هایم را اصلاح کنید – خیلی به من کمک می کند تا یاد بگیرم و نوشته هایم را بهبود دهم.

        با بهترین آرزو ها

        جما

    • سلام حمیده جان

      از دعوتتان خیلی ممنونم! چند سال پیش وقتی که شیراز بودم فرصت داشتم کلم پلوی شیرازی بخورم. انقدر خوشمزه بود که وقتی که به انگلیس بر گشتیم خودم پختم. اما دیر به دیر آن را درست می کنم چون سبزی خرد کردن خیلی وقت گیر است! خیلی خوشحال می شوم دستپخت شما را بچسم و دستور مادرتان را بخوانم.

      به امید دیدار

      جما

  • همانطور که در را باز می کنم زنگوله ی کوچکی به صدا در می آید. چند لحظه در آستانه منتظر می مانم و نفس عمیقی می کشم. بوی گرد و خاک و کاغذ زرد و خشک شده و جلد های چرمی کهنه، که با هم قاطی شده اند، مشامم را پر می کند. […]

    • سلام جما جان!اسم من الهام است.بسیار از خواندن نوشته‌ات لذت بردم.با اینکه تابه‌حال ندیدمت و صدایت را هم نشنیده‌ام می‌توانستم از میان جمله‌ها و عبارت‌ها آهنگ کلامت را بشنوم.چه شروع و پایان خوبی‌داشت نوشته‌ات!صدای زنگولة در مثل زنگ خطری بود برای کسانی که سراغ کتاب و کتابفروشی نمی‌روند.من هم چند وقتی‌ است بیشتر اینترنتی کتاب می‌خرم،متن تو من را هم تشویق کرده به سراغ کتابفروشی بروم.توصیفت از فروشندة انگلیسی خیلی بامزه بود و ترکیب «یک تلنبار لغزان» و «با خودم چانه زدم» خیلی به دلم نشست.عجب تصویری از یک کتابفروشی ترسیم کرده‌ای.
      فقط دو نکته کوچک در جملة «شاید در آمریکا موفق بوده باشند» فعل بودند کفایت می‌کند:شاید درآمریکا موفق بودند … و نیز عبارت «پر از همان کتاب عامه پسند» همان لازم ندارد، پر از کتاب عامه پسند…
      موفق باشی جما!منتظر نوشته‌های دیگرت هستیم.
      راستی!دخترم سنا هم دست‌نوشته ات را خواند و لذت برد.

      • سلام الهام جان

        از اینکه نوشتۀ ام را خواندید و از آن لذت بردید خیلی خوشحالم. و از آن اصلاحات خیلی ممنونم – همیشه مشتاقم فارسی ام را تقویت کنم!

    • ای جانم جما…
      چقدر با دیدن نوشته ات در اینجا ذوق کردم
      چقدر تنوع واژگانی ات بالا بود. قیدها، صفت ها، تعبیرها… مضمون هم انسجام درستی داشت. شروع، میانه و پایان خوبی داشتی.
      من لذت بردم مخصوصا از این بخش: «بعضی وقت ها گزینش از بی نهایت چیزی خوبی نیست. از اینترنت وزن کتاب را نمی شود حس کرد. از اینترنت عطر صفحه ها را نمی شود بو کرد. از اینترنت آن کتاب غیر منتظره یکهو از میان جلد های دیگر پیدا نمی شود. حالا اگر بخواهم کتاب بخرم باید سفر کنم.»
      قلمت همیشه نویسا

      • سلام آتنا جان

        خیلی متشکرم. فارسی واقعا زبان شیرینی است و از نوشتن به فارسی خیلا لذت می برم. خیلی بیشتر از نوشتن به انگلیسی!

  • جما نجاتی گیلانی تبدیل به یک عضو ثبت نام شده شوید در حال حاضر