جما نجاتی گیلانی

  • همانطور که در را باز می کنم زنگوله ی کوچکی به صدا در می آید. چند لحظه در آستانه منتظر می مانم و نفس عمیقی می کشم. بوی گرد و خاک و کاغذ زرد و خشک شده و جلد های چرمی کهنه، که با هم قاطی شده اند، مشامم را پر می کند. […]

    • سلام جما جان!اسم من الهام است.بسیار از خواندن نوشته‌ات لذت بردم.با اینکه تابه‌حال ندیدمت و صدایت را هم نشنیده‌ام می‌توانستم از میان جمله‌ها و عبارت‌ها آهنگ کلامت را بشنوم.چه شروع و پایان خوبی‌داشت نوشته‌ات!صدای زنگولة در مثل زنگ خطری بود برای کسانی که سراغ کتاب و کتابفروشی نمی‌روند.من هم چند وقتی‌ است بیشتر اینترنتی کتاب می‌خرم،متن تو من را هم تشویق کرده به سراغ کتابفروشی بروم.توصیفت از فروشندة انگلیسی خیلی بامزه بود و ترکیب «یک تلنبار لغزان» و «با خودم چانه زدم» خیلی به دلم نشست.عجب تصویری از یک کتابفروشی ترسیم کرده‌ای.
      فقط دو نکته کوچک در جملة «شاید در آمریکا موفق بوده باشند» فعل بودند کفایت می‌کند:شاید درآمریکا موفق بودند … و نیز عبارت «پر از همان کتاب عامه پسند» همان لازم ندارد، پر از کتاب عامه پسند…
      موفق باشی جما!منتظر نوشته‌های دیگرت هستیم.
      راستی!دخترم سنا هم دست‌نوشته ات را خواند و لذت برد.

    • ای جانم جما…
      چقدر با دیدن نوشته ات در اینجا ذوق کردم
      چقدر تنوع واژگانی ات بالا بود. قیدها، صفت ها، تعبیرها… مضمون هم انسجام درستی داشت. شروع، میانه و پایان خوبی داشتی.
      من لذت بردم مخصوصا از این بخش: «بعضی وقت ها گزینش از بی نهایت چیزی خوبی نیست. از اینترنت وزن کتاب را نمی شود حس کرد. از اینترنت عطر صفحه ها را نمی شود بو کرد. از اینترنت آن کتاب غیر منتظره یکهو از میان جلد های دیگر پیدا نمی شود. حالا اگر بخواهم کتاب بخرم باید سفر کنم.»
      قلمت همیشه نویسا

  • جما نجاتی گیلانی تبدیل به یک عضو ثبت نام شده شوید در حال حاضر