در زبان آموزی کدام مهارت سخت تر است، حرف زدن یا نوشتن؟

همۀ زبان آموزان خوب می دانند که حرف زدن و نوشتنِ یک زبان جدید از دو مهارت دیگر زبان آموزی، یعنی گوش دادن و خواندن، به مراتب دشوارترند. دلیل اصلی این پدیده به آسانی پیدا است : گوش دادن و خواندن مهارت های غیر فعالند در حالی که نوشتن و حرف زدن مهارت های فعالند. وقتی که متنی می خوانیم یا به گفتگویی گوش می دهیم، معمولاً به واژگان غیر فعالمان متکی می شویم. شاید از آخرین باری که آن واژه عجیب و غریب را شنیده ایم زمان زیادی می گذرد اما با استفاده از بافت سخن و لغات غیر فعالمان می توانیم به معنی اش پی ببریم. اما وقتی که حرف می زنیم یا متنی می نویسیم ما باید خودمان زبان تولید کنیم و همیشه به نظر می رسد هر چقدر هم که ذهنمان را زیر و رو کنیم،  هیچ وقت نمی توانیم آن کلمه ای را که پارسال یاد گرفته ایم و در مغزمان چپانده ایم و برای این جمله ایده آل است، به یاد بیاوریم. پس معلوم است این دو مهارت سختند اما کدام یکی مشکلات بیشتری برای زبان آموزان ایجاد می کند؟

در ماه ها و حتی سال های اولی که زبان فارسی را یاد می گرفتم، من همیشه نوشتن را به حرف زدن ترجیح می دادم. وقتی که حرف می زدم، قبل از اینکه جمله ای بگویم مجبور بودم تک تک کلمات مورد نظرم را از انگلیسی به فارسی ترجمه کنم. آنقدر کند حرف می زدم که قبل از اینکه جمله ام را ببندم گفتگو به موضوع دیگری می رسید و به زودی می دیدم که به جواب های تک کلمه ای محدود شده ام . علاوه بر این تلفظم افتضاح بود. گیرم آن زمان دست خطم هم مزخرف بود اما حداقل نوشتنِ «غ» و «ق» از گفتنشان خیلی آسان تر بود! می دانم که در چنین شرایط خیلی از زبان آموزان به حرف زدن پشت می کنند و روی مهارت های دیگر تمرکز می کنند اما معمولاً  کسی را ندارند که با او تمرین کنند. ولی موقعیت من کاملاً فرق داشت. شوهرم ایرانی بود و دلیل اصلی ای که می خواستم فارسی یاد بگیرم این بود که می خواستم با او و خانواده اش حرف بزنم. با این حساب نمی توانستم حرف زدن را بگذارم کنار. پس خودم را مجبور می کردم بیشتر حرف بزنم.

در یک مقاله خوانده بودم که باید خودم را در زبان غرق کنم تا سریع یاد بگیرم. شوهرم را متقاعد کردم که تمام وقت با هم فارسی حرف بزنیم. اما طولی نکشید/ نمی کشید که این طرح به مانعی برمی خورد  و از بین می رفت . لغاتم خیلی محدود بود و به آن موضوعات مهم و حرف های پیچیده ای که یک زوج باید در موردشان گفتگو و بحث کنند کفاف نمی داد. به زودی تمام وقت شد یک ساعت در روز که به زودی شد یک ساعت در هفته. خیلی سعی می کردیم درست اقدام کنیم اما هر وقت حرف می زدیم در مورد موضوعات کسل کننده همیشگی گفتگو می کردیم و اصلاً پیشرفت نکردم. می دانم شوهرم خیلی تلاش می کرد اما او معلم نبود  و نمی دانست چطور سوال کند. فقط وقتی معلمی پیدا کردم که می دانشت از من چه و چطور سوال کند و چگونه به گفتگو ادامه دهد، فارسیم بهبود پیدا کرد.

و همینطور که فارسیم بهتر می شود، بیشتر متوجه می شوم که نوشتن از حرف زدن سختتر است. وقتی که می خواهم متنی بنویسم باید خیلی بیشتر دقت کنم، هم به املا و هم به نحو زبان. اما وقتی که حرف می زنم می توانم نسبتاً روان حرف بزنم، مگر اینکه درباره سیاست یا ادبیات حرف بزنم. علاوه بر آن وقتی که حرف می زنم، هم زبان و هم شنوندگان اشتباهاتم را بیشتر می بخشند. البته که حرف زدنم خیلی بهتر شده است اما هنوز اشتباه می کنم. اما وقتی که حرف می زنم لازم نیست بین «ث» را از «س» و «ص» تشخیص دهم. می توانم ترتیب کلمات را عوض کنم و از مخفف استفاده کنم. و اگر یک واژه را بد تلفظ کنم یا یک «را» را فراموش کنم معمولاً شنوندگان هنوز حرفم را می فهمند و قبول می کنند. اما نوشتن فرق دارد. گیرم این روز ها دیگر تک جمله نمی نویسم. این روز ها داستان یا انشا می نویسم که نه تنها به نحو درست بلکه سازماندهی درست نیاز دارند. و سازماندهی خودش هنر است. الان که به نوشته های قبلی ام نگاه بیندازم، با نوشته های فعلی ام از زمین تا آسمان فرق دارند و می بینم چطور پیشرفت کرده ام. احتمالاً هیچ وقت نمی توانم درست مثل یک ایرانی بنویسم اما با هر انشایی که می نویسم کمی به این هدف نزدیک تر می شوم.

نقش جوایز ادبی چیست؟

چند هفتۀ پیش نامزد های پنجاه و یکمین دورۀ جایزۀ «بوکر»، مشهورترین و معتبرترین جایزۀ ادبی انگلیس، اعلام شدند. و مثل هر سال اعلام  نامزد ها با بحث و مناقشه همراه شد. بعضی ها از فقدان کتاب های پرفروش ِعامه پسند افسوس می خوردند. بعضی های دیگر بر این باور بودند  که داوران استفاده از بازی های ادبی را از همه چیز مهمتر می دانند، که به ضرر داستان های جذاب است (به عنوان مثال، یکی از نامزد ها کتابی هزار صفحه ای است که  فقط یک جمله دارد). اما شاید بزرگترین رسوایی این بود که برنده احتمالی، اثر جدید مارگارت اتوود، حتی به بازار کتاب نرسیده است و به جز خود نویسنده و ناشر، هیچ کس آن را نخوانده است. در نتیجه، خیلی ها هدف جوایز ادبی را زیر سوال می برند. کدام کتاب لایق لقب بهترین کتاب است؟ پرفروش ترین کتاب، نوآورانه ترین کتاب، یا پر سر و صداترین کتاب؟

این مسئله به یکی از اصلی ترین و دشوارترین مشکلات هنر بر می گردد، یعنی چگونه می توانیم هنر را بسنجیم؟ ساده ترین جواب این است که پر طرفدارترین  کتاب بهترین کتاب محسوب می شود اما این نظر پیچیدگی های فراوان بحث را نادیده می گیرد. با اینکه خیلی از پرفروش ترین کتاب ها داستان های جذابی دارند،  معمولاً تکراری و پر از کلیشه هم هستند و ادبیات را پیش نمی برند. علاوه بر این خیلی ها بر این باورند که پر فروش ترین کتاب سال بودن خودش جایزه است و چنان کتابی به توجه و تبلیغی که همراه جایزه ادبی می آید نیاز ندارد. اما بعضی وقت ها به نظر می رسد هیئت های داوری این جوایز به کتاب ها و حتی به ژانر های عامه پسند حساسیت دارند. کمتر  کتاب پلیسی یا عاشقانه ای هست که نامزد جایزۀ «بوکر» بشود. در عوض، فهرست نامزد ها مملو از کتاب تاریخی و فلسفی است. این در حالی است که بعضی از بهترین نویسندگان چند دهۀ گذشته هیچ وقت نامزد جایزه ادبی نشده اند، فقط به خاطر اینکه کتاب های پلیسی می نویسند.

پس، اگر پرفروش ترین کتاب برنده نشود، کدام کتاب لیاقت جایزه را دارد؟ به نظر می آید که فهرست نامزد ها همیشه پر از کتابهای پیچیده و سنگین است که عواطف داوران را برمی انگیزد اما برای خواننده معمولی هیچ جذابیتی ندارد. ریشه این مشکل این است که هیئت های داوری را نویسندگان، منتقدان و اساتید مختلف تشکیل می دهند. این داوران قدر بازی ها و فنون ادبی را می دانند اما بعضی وقت ها به این بازی ها بیشتر اهمیت می دهند تا به خود داستان. من شخصاً با این نوع بازی ها هیچ مشکلی ندارم. در واقع فنون مختلف مهارت ها و خلاقیت نویسنده را نشان می دهد، و وقتی که درست  از آنها استفاده شود، می توانند تاثیر عاطفی داستان را چند برابر کنند. اما گاهی اوقات این هنر ها کاملاً بی جا هستند و چیزی به فضای داستان اضافه نمی کنند. به نظر من داوران باید این نوع داستانها را حذف کنند. بسیاری از خواننده ها بر اساس فهرست نامزد ها کتاب می خرند، و در نتیجه داوران موظفند داستان های خوب را به آنها معرفی کنند.

حال  به رسوایی اصلی این دوره جایزه بر گردیم. همانطور که اشاره کرده ام، هر کتابی که جایزۀ ادبی می برد مورد توجه خوانندگان قرار می گیرد و مخاطبین جدید  پیدا می کند. اما به نظر می رسد که ناشران از این نکته سو استفاده می کنند و رفته رفته جوایز ادبی را به ابزار بازاریابی تبدیل می کنند. امسال دو تا از نامزد ها هنوز  به چاپ نرسیده اند و با اینکه طرفدار یکی از نویسندگان هستم، احساس می کنم که این نوع بازاریابی هدف جوایز ادبی را به تمسخر می گیرد. آیا درست است که کتابی پیشاپیش برنده بشود، به امید اینکه خوب باشد؟ نه، من باور دارم که جایزه باید به کتابی که قبلاً شایستگی اش را نشان داده است تقدیم شود.

در انتها می خواهم به مقاله ای که اخیراً خوانده م اشاره کنم. در این مقاله، یک روزنامه نگار معروف انگلیسی تجربه اش به عنوان داور جایزه «بوکر» را به خوانندگان ارایه می کند . او می نویسد که اول از دعوت شدن به هیئت داوران خیلی خوشحال بوده. عاشق کتابخوانی بوده و به بقیه داوران احترام می گذاشته. به نظرش داوری این جایزه یک مقام رویایی بوده. اما بزودی رویا به کابوس تبدیل شده. فهرست، طولانی و پر از کتاب حوصله سر بر بوده. بعد از چند ماه خواندن و باز خواندن، تعداد نامزد ها را به پنج یا شش کتاب کم کرده بودند اما در جلسه نهایی داوران نمی توانستند به توافقی برسند. سه تا از داوران از یک کتاب پشتیبانی می کردند، داوران دیگر شیفتۀ کتاب دیگر شده بودند اما مشکل این بود که از گزینه همدیگر متنفر بودند و نمی توانستند بپذیرند که آن کتاب دیگر برنده شود. در نتیجه راه حلی پیدا کردند. به جای کتاب های مورد علاقه شان، جایزه را به کتاب سومی تقدیم کردند، که هیچ کس نه عاشقش بود و نه از آن متنفر بود. در نهایت متوسط ترین کتاب برنده شد. و شاید این حقیقت واقعیی جایزه ادبی است. ما نمی توانیم هنر را بسنجیم و قطعاً نمی توانیم راجع به آن به توافق برسیم. به این خاطر شاید اجتناب  ناپذیر باشد که کتاب متوسط همیشه از جذاب ترین، جالب ترین و خواندنی ترین کتاب ها می برد.