لباس عروسی

لباس عروسی اش ته کمد آویزان است، پشت یک عالمه پالتوی کلفت و ژاکت بافتنی، پوشیده با لایه پلاستیک. روز بعد از عروسی، چمدان به دست، وارد خانه شوهری شده بود و خودش با احتیاط کامل لباس تا شده اش را از چمدان بیرون آورده، چند بار صاف کرده و بعد آویزانش کرده بود. چهل و پنج سال سر جایش مانده بود. آن روز های اول زندگی مشترکشان، وقتی که توی خانه تنها بود، به لباس عروسی اش سر می زد. یواشکی در کمد را اندکی باز می کرد، و لای در سرک می کشید. در تاریکی پولک ها برق می زد. تصور می کرد لباس را بیرون بیاورد، به تن کند، و جلوی آینه تمام قدی، که روبروی پنجره نصب کرده بودند، برقصد تا آن خاطرات شیرین را دوباره زنده کند. اما هیچ وقت جرات عمل نداشت. و در یک چشم به هم زدن و بدون اینکه متوجه شود سرش گرم شده بود. با تمیز کردن. با آشپزی. با بچه ها. دیگر وقت نداشت به لباس عروسی سر بزند. فقط روز اول زمستان، که پالتویی از کمد در می آورد، و روز اول بهار، که آن را بر می گرداند سر جایش، فرصت داشت نگاه پر اندوهی به لباس عروسی اش بندازد.

اما این روزها دیگر سرش شلوغ نیست. بچه هایش بزرگ شده اند، به گوشه های دور افتاده دنیا نقل مکان کرده اند و هیچ وقت زنگ نمی زنند. و از فوت شوهرش پنج سال می گذرد. اولین سالگرد ازدواج بعد از مرگش، تمام صبح جلوی کمد ایستاده بود. بالاخره بعد از چند ساعتِ این دست و آن دست کردن، در کمد را باز کرده بود، لباس عروسی اش را بیرون آورده بود و آن را روی تخت خوابانده بود. با دست لرزان لایه پلاستیک را کنار زده بود. روز عروسی عطر مورد علاقه اش را روی لباسش پاشیده بود اما آن روز فقط بوی کامفر به مشامش رسیده بود. اما لباسش هنوز خیلی قشنگ بود. از اطلس و تور سفید درست شده بود، و گاه گاهی پولک های سفید براق به تور دوخته شده بودند به گونه ای که شکل گل در بیاورند. سر انگشتش را روی لباس کشیده بود. هر لکه حکایتی از آن روز می کرد. آن دکمه گم شده که بیش از حد سفت شده بود اما وقتی که آن را کشیده بود، با یک ضربه کنده شده بود. آن لکه خرمایی روی آستین راست، نشانه قهوه ای بود که پدر مرحومش در حال سخنرانی ریخته بود. و ته لباس، آن پارگی ریز که اثر پای یکی از مهمان ها روی دنباله بود. بعد رو به آینه کرده بود و لباس عروسی اش را به بدنش چسبانده بود. چشم هایش را بسته بود و تصور کرده بود که دوباره روز ازدواجش است. در ذهنش، خوشرو و خندان با شوهر جدیدش می رقصد. در ذهنش جوان است. اما وقتی که چشمش را باز کرده بود و تصویرش را توی آینه دیده بود، خودش را نشناخته بود. آن پیرزن چاق و چله و چروکیده با آن پشت قوز آورده از کجا آماده بود. در حالی که لباسش را دوباره آویزان می کرد آهی کشیده بود و سر تکان داده بود.

بیرون آوردنِ لباس عروسی اش به شکل ناخواسته یکی از آداب و رسوم سالگرد ازدواج شده است و امروز پنجمین بار است که این مراسم مهیب را انجام می دهد. رفته رفته در کمد را باز می کند و قبل از اینکه دست دراز کند تا لباس را لمس کند، مکث می کند. اگر شوهرش زنده بود امروز پنجاهمین سالگرد ازدواجشان بود. همانطور که لباس را به بدنش چسبانده است و به آینه زل زده است، می رقصد. یا سعی می کند برقصد. در واقعه مفصلهای سفتش دیگر نمی گذارند برقصد و در عوض یواش این پا آن پا می کند. به جشن هایی که هیچ وقت نخواهند گرفت و سفرهایی که هیچ وقت نخواهند کرد فکر می کند، اما گریه نمی کند. بعد از پنج دقیقه تمام می شود. دوباره لباس عروسی اش را می پوشاند، دوباره آویزانش می کند، و دوباره در کمد را می بندد. تا سال آینده.

3 دیدگاه برای “لباس عروسی”

  1. سلام جما
    جما سلااااااااااااااام
    وای جماجان تو در نوشتن معرکه ای. فقط نوشتن درست و مرتب نه! تو معنای عمیقی را پشت نوشته هایت درج می کنی. این نوشته ات از آن جنس نوشته هایی بود که درنگ می خواست. این که بایستی و به معناها فکر کنی… طعمی از خاطرات از دست رفته و مرور آن با لباس عروسی…
    من هم لباس عروسم را هنوز نگه داشته ام اما خب حوصله ی خاطره بازی ندارم. مخصوصا وقتی که فکر می کنم خواهرم چقدر برای دوختن این لباس وقت و انرژی گذاشت و کمرش تا چند وقت بعد خشک شده بود حس بدی بهم می دهد. در هر صورت لباس عروسم را در انباری نگه داشته ام. دخترم هم آن را خیلی دوست دارد. و اگر به او باشد دوست دارد هر روز آن را بپوشد.
    می بینی جما؟ نوشته های تو از آن مدل نوشته هایی است که مخاطب را وا می دارد که او هم نظر و سلیقه و خاطره اش را بنویسید.
    ممنونم جمای نازنین. باز هم بنویس. بنویس تا من هم بنویسم…
    یک نکته:
    در جمله ی «گاه گاهی پولک های سفید براق به تور دوخته شده بودند به گونه ای که شکل گل در بیاورند» کلمه ی «گاه گاهی» درست نیست چون این کلمه برای زمان به کار می رود. بهتر است بنویسی «یک جاهایی اش»، «جاهایی از آن» و یا «در قسمت هایی از لباس».
    فعل «در بیاورند» هم مناسب نیست. گزینه ی درست: «… به شکل گل دربیایند» یا «… به شکل گل در نظر بیایند.»

  2. سلام جمای عزیز!
    هر چقدر هم بگویم که از خواندن نوشته‌هایت لذت می‌برم کم گفته‌ام.چقدر نوشته‌ات عمیق بود.شخصیت روایتت اسم نداشت همین باعث می‌شد هر خواننده‌ای خودش را جای صاحب لباس عروسی بگذارد.لباس عروسی من برای یکی از دوستان بود.اما خودم نگین‌هایی رویش دوخته بودم و تور سرش را با گل‌های گیپوری ظریف و نوار تزئین کردم.الان که نوشته‌ات را خواندم با خودم فکر کردم یعنی آن لباس و تور کجا هستند؟ بعد از ۱۸ سال.
    نوشته‌ات حس حسرت ،گاه تنهایی، غم و عشق شخصیت اصلی را منتقل می‌کرد.
    فقط چند نکته کوچک :۱.سطر دوم خانه شوهری چرا نوشته‌ای؟ اگر خواسته‌ای «ی»نکره به شوهر اضافه کنی بهتر است یک صفت هم بدهی مثلا خانه شوهری مهربان/وگرنه خانه شوهر کافی‌ست.
    ۲.سطر سوم بند دوم:لباس عروسی‌اش را بیرون آورده و آن را روی تخت خوابانده بود.یکی از «بود»ها حذف شود.
    ۳.سطر دوم بند سوم: رفته رفته در کمد را باز می‌کند.«رفته رفته» به کار نمی‌بریم، بجایش می‌توانی بنویسی «آرام آرام»، «یواشکی»،«پنهانی» و…
    منتظر نوشته‌های خوبت هستم.موفق یاشی

  3. سلام جمای عزیز
    آتنا جان خیلی خوب درباره معنای پشت نوشته‌ات نوشته است و من هم با او موافقم.
    من لباس عروسی‌ام را کرایه کرده بودم و روز بعد از عروسی، آن را پس دادم بنابراین جز در عکس‌های آن روز، یادگاری از آن ندارم.
    درمجموع، نوشته بسیار خوبی بود و اصطلاحات جالبی در آن به کار برده بودی که من فکر نمی‌کردم آنها را بلد باشی مثل: «این دست و آن دست کردن»

    توصیف‌هایت هم خوب بودند مثل: «فرصت داشت نگاه پر اندوهی به لباس عروسی اش بندازد»/ «با دست لرزان لایه پلاستیک را کنار زده بود»/ «توصیف پارگی لباس»/ «آن پیرزن چاق و چله و چروکیده با آن پشت قوز آورده از کجا آماده بود»/ «به جشن هایی که هیچ وقت نخواهند گرفت و سفرهایی که هیچ وقت نخواهند کرد فکر می کند»

    و زمان فعل‌ها را هم در هر بند خیلی خوب رعایت کرده بودی.

    فقط دو نکته دیگر را هم اشاره می کنم:
    • روز بعد از عروسی، چمدان به دست، وارد خانه شوهری شده بود: فکر می‌کنم «خانه شوهرش» بهتر باشد چون «ی» در «شوهری» با توجه به ادامه جمله، اضافه است.
    • رفته رفته در کمد را باز می کند: به جای «رفته رفته»، «آرام آرام، کم کم» و یا اصلاً خودِ آرام یا یواش، به‌تنهایی، مناسب‌تر است.

    از خواندن نوشته‌ات خوشحال شدم و منتظر نوشته بعدی هستم؛ یعنی موضوع نوشته‌ات چه خواهد بود؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.