کتابفروشی

همانطور که در را باز می کنم زنگوله ی کوچکی به صدا در می آید. چند لحظه در آستانه منتظر می مانم و نفس عمیقی می کشم. بوی گرد و خاک و کاغذ زرد و خشک شده و جلد های چرمی کهنه، که با هم قاطی شده اند، مشامم را پر می کند. با صدای تلق در پشت سرم آرام بسته می شود. بیرون از مغازه خیابان پر هیاهو غرق در آفتاب و دود ماشین است و طول می کشد تا به تاریکی و سکوت عادت کنم. نور ملایمی که از چراغ های دیواری حباب دار می تابد گرد و غبار چرخان را روشن می کند. تا چشمم می بیند از سقف تا زمین پر از قفسه ی کتاب است.  

دیگر این نوع کتابفروشی در محله ی ما وجود ندارد. سال ها پیش آن کتابفروشی های زنجیره ای آمریکایی جایشان را گرفته بودند؛ کتابفروشی هایی که همیشه قول می دانند که بالاترین حق انتخاب را به مشتری می دهند و بهترین برخوردها را با مشتری دارند اما هیچ وقت عمل نمی کردند. شاید در آمریکا موفق بوده باشند، اما انگلیس فرق دارد. فروشنده های انگلیسی مثل آمریکایی ها لبخند نمی زنند. فقط خرناسه می کشند، پشت به مشتری می کنند و وانمود می کنند کسی پشت سرشان نیست. اول کارشان گرفت، چون مردم همیشه شیفته هر نوآوری آمریکایی می شوند، اما یواش یواش از آن همه مغازه یکسان با چراغ‌های نئون زننده که پر از همان کتاب عامه پسند و کارمند بداخلاق است خسته شدند تا دیگر هیچ طرفداری باقی نماند. دیگر حتی این کتابفروشی های زنجیره ای وجود ندارند. امروزه همه از اینترنت کتاب می خرند. من هم مقصرم. اول خیلی راحت بود. با فقط یک کلیک می توانستم هر کتابی دلم می خواست بخرم و یکی دو روز دیگر به خانه می رسید. اما به زودی پشیمان  شدم. بعضی وقت ها گزینش از بی نهایت چیزی خوبی نیست. از اینترنت وزن کتاب را نمی شود حس کرد. از اینترنت عطر صفحه ها را نمی شود بو کرد. از اینترنت آن کتاب غیر منتظره یکهو از میان جلد های دیگر پیدا نمی شود. حالا اگر بخواهم کتاب بخرم باید سفر کنم.

به یکی از قفسه ها نزدیک می شوم. گاه گاهی چسب های کج با دست خط ناخوانا به قفسه ها می چسبند و موضوع یا اسم نویسنده را نشان می دهند. سر انگشتم را روی جلد ها می کشم. جلد های گالینگور با روکش رنگارنگ پاره شده. جلد های شومیز با عطف های چین خورده که لابد هزار بار خوانده شده اند. انگشتم روی یک کتاب متوقف می شود. جلد گالینگور بنفش رنگ را از قفسه بر می دارم. عنوانش روی جلد به خوشنویسی نوشته شده است: «تاریخ بافتنی در انگلیس». کتاب را باز می کنم و نفس عمیقی می کشم، انگار می خواهم تمام واژگان را ببلعم. محو حروف ظریف و زیبا می شوم. به یاد آن همه کتاب ناخوانده در خانه می افتم که هدیه های تولد و کریسمس پارسال بودند. رمان ها. تاریخ ها. زندگینامه ها. یک تلنبار لغزان که هنوز منتظر من است. اصلا به کتاب دیگری نیاز ندارم. اما این را دوست دارم. چند دقیقه با خودم چانه می زنم. حتما کتاب جالبی است. قول می دهم بخوانمش. ابداً، مثل کتاب های دیگر آن را توی قفسه جا نمی گذارم. قانع شده و کتاب به دست، به دخل نزدیک  می شوم و پول می دهم. فروشنده به من لبخند می زند و خریدم را توی کیسه ی کاغذی می گذارد.

دوباره در را باز می کنم و دوباره زنگوله به صدا در می آید. از مغازه بیرون می روم و بلافاصله سرم گیج می رود. چشمم را محکم می بندم تا جلوی آفتاب را بگیرم و بوق ماشینی که با سرعت از خط کشی رد می شود گوشم را پر می کند. طلسم شکسته است. به دنیای واقعی برگشته ام. ولی مهم نیست. سلانه سلانه از رهگذران عجول رد می شوم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. سوار می شوم، به خودم لبخند می زنم و گنج پنهانم را در کیسه ی کاغذی محکم می گیرم.

4 دیدگاه برای “کتابفروشی”

  1. سلام جما جان!اسم من الهام است.بسیار از خواندن نوشته‌ات لذت بردم.با اینکه تابه‌حال ندیدمت و صدایت را هم نشنیده‌ام می‌توانستم از میان جمله‌ها و عبارت‌ها آهنگ کلامت را بشنوم.چه شروع و پایان خوبی‌داشت نوشته‌ات!صدای زنگوله در مثل زنگ خطری بود برای کسانی که سراغ کتاب و کتابفروشی نمی‌روند.من هم چند وقتی‌ است بیشتر اینترنتی کتاب می‌خرم،متن تو من را هم تشویق کرده به سراغ کتابفروشی بروم.توصیفت از فروشنده انگلیسی خیلی بامزه بود و ترکیب «یک تلنبار لغزان» و «با خودم چانه زدم» خیلی به دلم نشست.عجب تصویری از یک کتابفروشی ترسیم کرده‌ای.
    فقط دو نکته کوچک در جمله «شاید در آمریکا موفق بوده باشند» فعل بودند کفایت می‌کند:شاید درآمریکا موفق بودند … و نیز عبارت «پر از همان کتاب عامه پسند» همان لازم ندارد، پر از کتاب عامه پسند…
    موفق باشی جما!منتظر نوشته‌های دیگرت هستیم.
    راستی!دخترم سنا هم دست‌نوشته ات را خواند و لذت برد.

  2. ای جانم جما…
    چقدر با دیدن نوشته ات در اینجا ذوق کردم
    چقدر تنوع واژگانی ات بالا بود. قیدها، صفت ها، تعبیرها… مضمون هم انسجام درستی داشت. شروع، میانه و پایان خوبی داشتی.
    من لذت بردم مخصوصا از این بخش: «بعضی وقت ها گزینش از بی نهایت چیزی خوبی نیست. از اینترنت وزن کتاب را نمی شود حس کرد. از اینترنت عطر صفحه ها را نمی شود بو کرد. از اینترنت آن کتاب غیر منتظره یکهو از میان جلد های دیگر پیدا نمی شود. حالا اگر بخواهم کتاب بخرم باید سفر کنم.»
    قلمت همیشه نویسا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.