لباس عروسی

لباس عروسی اش ته کمد آویزان است، پشت یک عالمه پالتوی کلفت و ژاکت بافتنی، پوشیده با لایه پلاستیک. روز بعد از عروسی، چمدان به دست، وارد خانه شوهری شده بود و خودش با احتیاط کامل لباس تا شده اش را از چمدان بیرون آورده، چند بار صاف کرده و بعد آویزانش کرده بود. چهل و پنج سال سر جایش مانده بود. آن روز های اول زندگی مشترکشان، وقتی که توی خانه تنها بود، به لباس عروسی اش سر می زد. یواشکی در کمد را اندکی باز می کرد، و لای در سرک می کشید. در تاریکی پولک ها برق می زد. تصور می کرد لباس را بیرون بیاورد، به تن کند، و جلوی آینه تمام قدی، که روبروی پنجره نصب کرده بودند، برقصد تا آن خاطرات شیرین را دوباره زنده کند. اما هیچ وقت جرات عمل نداشت. و در یک چشم به هم زدن و بدون اینکه متوجه شود سرش گرم شده بود. با تمیز کردن. با آشپزی. با بچه ها. دیگر وقت نداشت به لباس عروسی سر بزند. فقط روز اول زمستان، که پالتویی از کمد در می آورد، و روز اول بهار، که آن را بر می گرداند سر جایش، فرصت داشت نگاه پر اندوهی به لباس عروسی اش بندازد.

اما این روزها دیگر سرش شلوغ نیست. بچه هایش بزرگ شده اند، به گوشه های دور افتاده دنیا نقل مکان کرده اند و هیچ وقت زنگ نمی زنند. و از فوت شوهرش پنج سال می گذرد. اولین سالگرد ازدواج بعد از مرگش، تمام صبح جلوی کمد ایستاده بود. بالاخره بعد از چند ساعتِ این دست و آن دست کردن، در کمد را باز کرده بود، لباس عروسی اش را بیرون آورده بود و آن را روی تخت خوابانده بود. با دست لرزان لایه پلاستیک را کنار زده بود. روز عروسی عطر مورد علاقه اش را روی لباسش پاشیده بود اما آن روز فقط بوی کامفر به مشامش رسیده بود. اما لباسش هنوز خیلی قشنگ بود. از اطلس و تور سفید درست شده بود، و گاه گاهی پولک های سفید براق به تور دوخته شده بودند به گونه ای که شکل گل در بیاورند. سر انگشتش را روی لباس کشیده بود. هر لکه حکایتی از آن روز می کرد. آن دکمه گم شده که بیش از حد سفت شده بود اما وقتی که آن را کشیده بود، با یک ضربه کنده شده بود. آن لکه خرمایی روی آستین راست، نشانه قهوه ای بود که پدر مرحومش در حال سخنرانی ریخته بود. و ته لباس، آن پارگی ریز که اثر پای یکی از مهمان ها روی دنباله بود. بعد رو به آینه کرده بود و لباس عروسی اش را به بدنش چسبانده بود. چشم هایش را بسته بود و تصور کرده بود که دوباره روز ازدواجش است. در ذهنش، خوشرو و خندان با شوهر جدیدش می رقصد. در ذهنش جوان است. اما وقتی که چشمش را باز کرده بود و تصویرش را توی آینه دیده بود، خودش را نشناخته بود. آن پیرزن چاق و چله و چروکیده با آن پشت قوز آورده از کجا آماده بود. در حالی که لباسش را دوباره آویزان می کرد آهی کشیده بود و سر تکان داده بود.

بیرون آوردنِ لباس عروسی اش به شکل ناخواسته یکی از آداب و رسوم سالگرد ازدواج شده است و امروز پنجمین بار است که این مراسم مهیب را انجام می دهد. رفته رفته در کمد را باز می کند و قبل از اینکه دست دراز کند تا لباس را لمس کند، مکث می کند. اگر شوهرش زنده بود امروز پنجاهمین سالگرد ازدواجشان بود. همانطور که لباس را به بدنش چسبانده است و به آینه زل زده است، می رقصد. یا سعی می کند برقصد. در واقعه مفصلهای سفتش دیگر نمی گذارند برقصد و در عوض یواش این پا آن پا می کند. به جشن هایی که هیچ وقت نخواهند گرفت و سفرهایی که هیچ وقت نخواهند کرد فکر می کند، اما گریه نمی کند. بعد از پنج دقیقه تمام می شود. دوباره لباس عروسی اش را می پوشاند، دوباره آویزانش می کند، و دوباره در کمد را می بندد. تا سال آینده.

فسنجان

عاشق غذای ایرانی ام. حتی قبل از اینکه عاشق شوهر ایرانی ام بشوم عاشق غذای کشورش شدم. گیرم شوهرم بود که من را با غذای ایرانی آشنا کرد. البته که آن زمان او شوهرم نبود. آن زمان فقط دوست و همکار بودیم. و آن زمان هیچ وقت غذای ایرانی نخورده بودم. هیچ وقت کباب نخورده بودم. هیچ وقت خورشت نخورده بودم. و حتی نمی توانستم حدس بزنم تلفظ غذاهایی مثل «میرزا قاسمی» یا «کشک بادمجان» یا «فسنجان» چیست.

اولین بار که غذای ایرانی خوردم هنوز یادم است. شوهرم ترفیع گرفته بود و همۀ بچه ها را به خانه اش دعوت کرده بود که جشن بگیریم. آن شب وقتی که رسیدیم، میز غذاخوری از سینی های مملو از کباب و برنج و نان پوشیده بود. همانطور که گفته بودم تا آن موقع هیچ وقت کباب نخورده بودم. به نظرم کباب غذای ناسالمی بود. وقتی که سرش فکر می کردم تکه های چرب گوشت را تصور می کردم که خدا می داند چند روز پشت ویترین کباب فروشی منتظر مشتری می مانند و کارمندان مستی که نیمه شب به خانه بر می گردند تنها آدم هایی هستند که جرات دارند آن را سفارش بدهند اما روز بعد در آبشاری از اسهال و استفراغ همیشه پشیمان می شوند. اما این کباب فرق داشت. تکه های مرغ و گوشت گوسفند برق می زدند و اصلاً چرب نبوند. یک تکه ی مرغ برداشتم و آن را توی دهانم گذاشتم. بر خلاف آنچه فکر می کردم نرم و گرم و کاملاً لذیذ بود.

چند هفتۀ بعد دوست پسر و دوست دختر شدیم. یک شب که هر دو تا خیلی دیر وقت سرکار مشغول بودیم شوهرم، خسته و کوفته، رو به من کرد و آن سوال همیشگی را پرسید: «شام چی می خواهی؟» همانطور که جوابش را می دادم چشمم برق می زد: «غذای ایرانی چطور؟» آنقدر دیر شده بود که خیلی از رستوران های محلی تعطیل شده بودند، اما بعد از چند دقیقۀ زیر و رو کردنِ کشو های دفتر شوهرم منوی تا خوردۀ رستورانی پیدا کرد که قول می داد در کمتر از نیم ساعت غذای تازه مستقیم به مشتری تحویل دهد. شوهرم از آنجا هیچ وقت غذا سفارش نداده بود و راستش وقتی که کمی بیشتر جستجو کرده بودیم دیدیم که رستوران نقد های خوبی نداشت. اما چارۀ دیگر نداشتیم. این دفعه شوهرم پیشنهاد کرد به جای کباب دو تا از معروف ترین خورشت های ایران سفارش دهیم. قورمه سبزی و فسنجان. قبول کردم – در زمینۀ غذای ایرانی او متخصص بود و من مبتدی بودم.

رستوران پای قولش ایستاد و نیم ساعت بعد چند تا ظرف یکبار مصرف داغِ داغ در اختیار ما گذاشت. ظروف بوی عجیب و غریب و بی نظیری می داد که مشامم را پر کرد و آب دهانم را راه انداخت. اما وقتی که درشان را برداشتم و به محتوای آن نگاه کردم انگار هر دو تا پر از لجن بودند. شوهرم واکنشم را دید و خنده اش گرفت. من را متقاعد کرد اول بچشم و بعداً قضاوت کنم. البته که از قورمه سبزی خوشم آمد. خوب کسی هست که آن را دوست ندارد؟ اما تا فسنجان را خوردم عاشق شدم. مزۀ ظریف ملسی داد. مزه ای که در آشپزی انگلیسی هیچ وقت وجود نداشت، و به احتمال زیاد هیچ وقت وجود نخواهد داشت. بعد شوهرم به من نگاه کرد و عذرخواهی کرد. به نظرش فسنجان خوب نبود. به او زل زدم. اگر این فسنجان که عاشقش شده بودم خوب نبود، فسنجان خوب چقدر خوشمزه بود؟ دو، سه، چهار بار کشیدم و وقتی که تمام شده بود، بی شرم در ظرف را لیسیدم. آن شب خواب فسنجان را دیدم.      

طول نکشید تا دوباره هوس فسنجان کنم، اما این دفعه می خواستم فسنجان واقعی را بخورم. نه آن فسنجان درجۀ دوم را از آن رستوران درجۀ دوم. ولی از کجا گیرش بیاورم؟ شوهرم که اصلاً آشپزی بلد نبود (و هنوز بلد نیست!). آن زمان به خالۀ مادرش، که در ساختمان بغل دستی زندگی می کند و دستپختش حرف ندارد، معرفی نشده بودم. مثل معتادی که دنبال تزریق بعدش است، همۀ رستوران های محلی را گشتم اما انگار خودم را به دنبال نخود سیاه فرستاده بودم. هیچ کدام فسنجان سرو نمی کردند. خوب، هیچ اشکالی نداشت. تصمیم گرفتم سنگ تمام بگذارم. تصمیم گرفتم خودم فسنجان از اول درست کنم. به هر حال، چقدر سخت می توانست باشد؟      

اول باید مواد و طرز تهیه فسنجان را یاد می گرفتم. امروزه اینترنت پر از وبلاگ غذای ایرانی به زبان انگلیسی است، هر کدام مملو از عکس رنگارنگ و دستور مرحله به مرحله. اما ده یازده سال پیش اصلاً اینطور نبود. بعد از چند ساعت جستجو فقط دو وبسایت پیدا کرده بودم که انگار بیست سال پیش در سرآغاز عصر اینترنت منتشر شده بودند. هر دو سیاه و سفید بود و هیچ کدام عکسی نداشت. سایتی را که ساده ترین دستور را داشت انتخاب کردم. از پنج خط بیشتر نبود. موادش هم ساده بود. از قبل روغن، نمک، زردچوبه و شکر توی خانه داشتم. تنها پیاز، مرغ، گردو آسیاب شده و رب انار لازم داشتم. خوب، نمی دانستم رب انار چیست اما به قول دستور آب انار جایگزین خوبی است و چون چند سال پیش در انگلیس خیلی روی مد شده بود می دانستم حتما پیدا می شود. فهرست خرید به دست، به طرف سوپرمارکت راه افتادم. به آسانی پیاز، مرغ و آب انار را پیدا کردم و توی سبد انداختم. آخر سر رفتم ردیف آجیل تا گردو بگیرم. چه انواعی داشتند! گردو در پوست. مغز گردو. تکه های مغز گردو. اما پودر گردو موجود نبود. شانه بالا انداختم و بسته ای مغز گردو برداشتم. خودم گردو ها را آسیاب می کنم. پول دادم و به خانه برگشتم.       

در آشپزخانه شروع به آشپزی کردم. پیاز را نگین خرد کردم. مرغ را تکه تکه کردم. دو پیمانۀ آب انار اندازه گیری کردم. تنها کار باقیمانده آسیاب کردن مغز گردو بود، اما هرچه گشتم نمی توانستم خردکن را پیدا کنم. در عوض مغز گردو ها را توی کیسه فریزر گذاشتم، کیسه را بستم، وردنه را برداشتم و چند بار ضربه زدم. مغز گردوها خرد شدند اما با ضربۀ چهارم کیسه پاره شد و تکه های گردو روی پیشخوان پخش شدند. با عجله همۀ تکه ها را جمع کردم و توی کاسه ریختم. تکه ها هنوز بزرگ بودند ولی کار دیگر از دستم بر نمی آمد. ساعت ها طول می کشید تا آن تکه ها پودر بشود! آب انار را توی قابلمه ریختم و حرارت را زیاد کردم تا به جوش بیاید. بعد دل به دریا زدم و تکه های گندۀ گردو را به قابلمه اضافه کردم. زیر لب دعا کردم که خوب از آب در بیاید، در قابلمه را بستم و گذاشتم جا بیفتد. طبق دستور غذا چهل و پنج دقیقه بعد به آشپزخانه بر گشتم. پیاز و مرغ را همراه با زردچوبه تفت دادم و در قابلمه را برداشتم تا مخلوط مرغ را به خورشت اضافه کنم. در ذهنم تصور می کردم با گذشت زمان، و شاید یک ذره از سحر و جادو، فسنجانم تبدیل به سس غلیظ صیقلی خرمایی رنگ شده است، مثل آن را که چند هفته پیش خورده بودم. اما وقتی که در را برداشتم و حقیقت را دیدم جا خوردم. فسنجان هنوز رقیق و قرمز و پر از تکه های شناور گردو بود. لابد بیشتر وقت می خواست. خورشت را به هم زدم و دوباره در قابلمه را بستم.      

اما بی فایده بود. هر وقت نگاه می کردم همان مایع رقیق و قرمز را می دیدم. بالاخره بعد از دو ساعت، دلسرد و درمانده، دست از کار کشیدم. ساعت نه بود و حسابی گرسنه بودم. دوباره به محتوای قابلمه نگاه کردم و اخم کردم. خوب، فسنجان هیچ وقت زیبا نیست اما آنچه من پخته بودم واقعاً زشت بود. همانطور که خورشت را می کشیدم تکه های مرغ که بعد از چند ساعت تفت آب پزی له شده بودند روی لایۀ برنج قل خوردند و در گودال سس که به لبۀ بشقاب رسیده بود و بیشتر گودال خون را می مانست متوقف شدند. شام به نظر نمی رسید بلکه صحنۀ قتل یک مرغ بیچاره. بشقاب ها را روی میز غذاخوری گذاشتم و من و شوهرم پشت میز نشستیم. شوهرم بدون اینکه شکلکی در بیاورد از من تشکر کرد و شروع کرد به خوردن. در آن لحظه دیدم او باید من را خیلی دوست داشته باشد. قاشقی پر از برنج و مرغ و تکه های گردو را به دهانم رساندم اما دقیقۀ نود تردید کردم. پیش خودم فکر کردم شاید خوردنی نباشد. شاید هر دوتامان را مسموم کنم. شاید تمام شب بالا بیاوریم. نه. شوهرم داشت شامش را می خورد. من هم باید آن را می خوردم. شک هایم را علاوه بر یک جرعۀ فسنجان بلعیدم. خیلی تعجب کردم. اصلاً بد نبود. تکه های مرغ نرم و لطیف بود و مخلوط انار و گردو و شکر همان مزۀ  ملس خاص را می داد. تنها مشکل این بود که تکه های گردو هنوز ترد است اما قابل تحمل بود. قاشق هایی پر از فسنجان را پشت سر هم خوردم تا کاملاً سیر شده بودم. بعد شوهرم رو به من کرد و لبخند زد: «دستت درد نکند عزیزم، خیلی خوشمزه بود. می دانم راضی نبودی ولی ناراحت نباش. فقط باید گردو ها را یک کمی بیشتر خرد کنی و مطمئنم دقعۀ بعد خیلی خوب از آب در می آید.»

فردای آن روز بلافاصله بیرون رفتم و دستگاه خردکن خریدم.  

موسیقى

هر سال در بروکسل یک جشن موسیقی بر گزار مى شود به نام جشنواره موسیقى بروکسل. موضوع امسال سوریه بود و نوازندگان و خوانندگان سوری به بلژیک آمدند. ما به کنسرت ابراهیم کیفو رفتیم و هنرش روى ما خیلی تأثیر گذاشت نه فقط به این دلیل که موسیقى اش قشنگ بود، بلکه چون که فلسفه اش هم عمیق بود. استاد کیفو در الجزیره به دنیا آمد. این منطقه را به عنوان یک منطقه بین المللی می شناسند. جامعۀ کُرد با ارمنیان، آشوریان و تُرک ها زندگى مى کنند. البته هماهنگى آنها قربانى خشونت جنگ شده بود و فرهنگ موسیقى هم رنج کشیده بود. در یک چشم به هم زدن رابطۀ بین مردم خراب شده بود.

استاد کیفو توضیح داد که با دولت یا با سیاست کاری ندارد. کارش این است که موسیقی بسازد و آهنگ بخواند. باور دارد که در هر حال هنر و زیبایى مهم اند براى این که هنر معناى واقعى زندگى را به یادمان مى آورد. هر چند زندگى تلخ و سخت مى شود، ما به هنر نیاز داریم. من موافق بودم و از حرف هاى استاد کیفو لذت بردم. به یاد دورۀ سخت زندگى ام افتادم و درک کردم که هنر در این مواقع خیلى مهم است.

پس استاد کیفو آهنگ خواند. عجب شگفت انگیز بود. در موسیقی اش رگه هایى از فرهنگ عربى و ایرانى هم دیده مى شد. پر از روح و انرژى بود. آهنگ درمورد طبیعت و زیبایى اش بود و درمورد عشق. مثل مولانا گفت، “عشق شادى ست، عشق آزادى ست.” این موسیقى پر از احساسات ما را از وضعیت روزمره بیرون آورد.

کتابفروشی

همانطور که در را باز می کنم زنگوله ی کوچکی به صدا در می آید. چند لحظه در آستانه منتظر می مانم و نفس عمیقی می کشم. بوی گرد و خاک و کاغذ زرد و خشک شده و جلد های چرمی کهنه، که با هم قاطی شده اند، مشامم را پر می کند. با صدای تلق در پشت سرم آرام بسته می شود. بیرون از مغازه خیابان پر هیاهو غرق در آفتاب و دود ماشین است و طول می کشد تا به تاریکی و سکوت عادت کنم. نور ملایمی که از چراغ های دیواری حباب دار می تابد گرد و غبار چرخان را روشن می کند. تا چشمم می بیند از سقف تا زمین پر از قفسه ی کتاب است.  

دیگر این نوع کتابفروشی در محله ی ما وجود ندارد. سال ها پیش آن کتابفروشی های زنجیره ای آمریکایی جایشان را گرفته بودند؛ کتابفروشی هایی که همیشه قول می دانند که بالاترین حق انتخاب را به مشتری می دهند و بهترین برخوردها را با مشتری دارند اما هیچ وقت عمل نمی کردند. شاید در آمریکا موفق بوده باشند، اما انگلیس فرق دارد. فروشنده های انگلیسی مثل آمریکایی ها لبخند نمی زنند. فقط خرناسه می کشند، پشت به مشتری می کنند و وانمود می کنند کسی پشت سرشان نیست. اول کارشان گرفت، چون مردم همیشه شیفته هر نوآوری آمریکایی می شوند، اما یواش یواش از آن همه مغازه یکسان با چراغ‌های نئون زننده که پر از همان کتاب عامه پسند و کارمند بداخلاق است خسته شدند تا دیگر هیچ طرفداری باقی نماند. دیگر حتی این کتابفروشی های زنجیره ای وجود ندارند. امروزه همه از اینترنت کتاب می خرند. من هم مقصرم. اول خیلی راحت بود. با فقط یک کلیک می توانستم هر کتابی دلم می خواست بخرم و یکی دو روز دیگر به خانه می رسید. اما به زودی پشیمان  شدم. بعضی وقت ها گزینش از بی نهایت چیزی خوبی نیست. از اینترنت وزن کتاب را نمی شود حس کرد. از اینترنت عطر صفحه ها را نمی شود بو کرد. از اینترنت آن کتاب غیر منتظره یکهو از میان جلد های دیگر پیدا نمی شود. حالا اگر بخواهم کتاب بخرم باید سفر کنم.

به یکی از قفسه ها نزدیک می شوم. گاه گاهی چسب های کج با دست خط ناخوانا به قفسه ها می چسبند و موضوع یا اسم نویسنده را نشان می دهند. سر انگشتم را روی جلد ها می کشم. جلد های گالینگور با روکش رنگارنگ پاره شده. جلد های شومیز با عطف های چین خورده که لابد هزار بار خوانده شده اند. انگشتم روی یک کتاب متوقف می شود. جلد گالینگور بنفش رنگ را از قفسه بر می دارم. عنوانش روی جلد به خوشنویسی نوشته شده است: «تاریخ بافتنی در انگلیس». کتاب را باز می کنم و نفس عمیقی می کشم، انگار می خواهم تمام واژگان را ببلعم. محو حروف ظریف و زیبا می شوم. به یاد آن همه کتاب ناخوانده در خانه می افتم که هدیه های تولد و کریسمس پارسال بودند. رمان ها. تاریخ ها. زندگینامه ها. یک تلنبار لغزان که هنوز منتظر من است. اصلا به کتاب دیگری نیاز ندارم. اما این را دوست دارم. چند دقیقه با خودم چانه می زنم. حتما کتاب جالبی است. قول می دهم بخوانمش. ابداً، مثل کتاب های دیگر آن را توی قفسه جا نمی گذارم. قانع شده و کتاب به دست، به دخل نزدیک  می شوم و پول می دهم. فروشنده به من لبخند می زند و خریدم را توی کیسه ی کاغذی می گذارد.

دوباره در را باز می کنم و دوباره زنگوله به صدا در می آید. از مغازه بیرون می روم و بلافاصله سرم گیج می رود. چشمم را محکم می بندم تا جلوی آفتاب را بگیرم و بوق ماشینی که با سرعت از خط کشی رد می شود گوشم را پر می کند. طلسم شکسته است. به دنیای واقعی برگشته ام. ولی مهم نیست. سلانه سلانه از رهگذران عجول رد می شوم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. سوار می شوم، به خودم لبخند می زنم و گنج پنهانم را در کیسه ی کاغذی محکم می گیرم.

موضوعات پیشنهادی برای وبلاگ گروهی فارسی آموزان

سلام دوستان،

به وبلاگ گروهی فارسی آموزان خوش آمدید، اینجا جایی برای خوانده شدن و اصلاح نوشته های شماست. ما هر هفته موضوعاتی را به جدول موضوعات پیشنهادی اضافه می کنیم که شما می توانید از میان آنها انتخاب کنید. شما همچنین می توانید موضوعاتی را که دوست دارید به ما پیشنهاد بدهید.

دستورالعمل نوشتن:

۱- مهمترین توصیه ما این است که فارسی نوشتن را آسان بگیرید. از واژه ها، جمله ها و ساختارهای ساده شروع کنید و هرگز از اشتباه کردن نترسید. ما از اشتباهات شما استقبال می کنیم چون راهی عملی برای یادگرفتن و پیشرفت کردن است.

۲- این که هر هفته یا هر ماه چند مطلب بنویسید بستگی به خودتان دارد. خیلی خوب است اگر بتوانید هفته ای یک مطلب و اگر نه، هر ماه دو مطلب بنویسید.

۳- لطفاً هنگام نوشتن مطلب، حتماً دسته بندی (Category) آن را مطابق با موضوعات پیشنهادی، مشخّص کنید. 

موضوعات پیشنهادی:

مقایسه کنیدتوانایی تان را در نوشتن و حرف زدن به زبان فارسی مقایسه کنید.
اگر به ایران سفر کرده اید، افکار و عقایدتان درباره ایران را قبل و بعد از آمدن به آن مقایسه کنید.
تجربه های شخصیاز شخصی بنویسید که تأثیر شگرفی روی شما گذاشته است
بزرگ ترین دستاورد زندگی ات تا کنون چه بوده و چرا آن را بزرگ ترین دستاورد می‌دانی؟
یکی از سفرهای خاطره انگیز خود را شرح بدهید.
درباره نقاط ضعف و قدرت خود در زبان فارسی بنویسید.
درباره بهترین دوستتان بنویسید.
امیدها و نگرانی هاچه طرح‌ها یا اهداف بزرگی برای آینده خود دارید.
چگونه امید زندگی تان را تغییر می‌دهد.
جهان امروزتبعیض‌های جنسیتی، اجتماعی، مذهبی و اقتصادی در کشور شما چطور است؟ و چگونه در طول زمان تغییر کرده است؟
به نظر شما بزرگترین مشکلات جهانی در حال حاضر کدام هستند؟.
زبان و ادبیات فارسیاولین برخوردتان با زبان فارسی کی و چگونه بوده است؟
تا به حال چه راهی برای آموختن زبان فارسی طی کرده اید؟
در راه آموختن زبان فارسی چه مشکلاتی برای شما به وجود آمده است؟
دوست دارید چه امکاناتی برای آموزش زبان فارسی وجود داشته باشد؟
خودآموز یادگیری خود را برای زبان فارسی تهیه کنید.
ایران درباره غذای ایرانی مورد علاقه تان و طرز تهیه آن بنویسید.
نوشتن خلاق و ترجمهداستان کوتاهی به زبان فارسی بنویسید.
شعر یا متن کوتاهی را از زبان دیگر به فارسی ترجمه کنید
ضرب المثلدرباره این ضرب المثل‌ «دوری و دوستی» بنویسید.
درباره ضرب المثل «مشک آن است که خود ببوید» بنویسید.