نثر داستان طوطی و بازرگان و معنی لغات

موضوع پیشرفت
مردِ بازرگانی یک طوطی زیبا داشت که او را در قَفَسی زندانی کرده بود.

بود بازَرگانی، او را طوطی‌ای
در قَفَس مَحبوس، زیبا طوطی‌ای

محبوس: در زندان
بازرگان قصدِ سَفَر به هندوستان داشت. از روی بَخشَندِگی و سِخاوَت به هر کدام از کنیزان و غلامانش گفت:

«بَهرِ تو چه آرَم، گوی زود»

قصد داشت: اِراده کرد
سخاوت: بَخشِش
کنیز: خدمتکارِ زن
غلام: نوکَر
بهر: برایِ
از سفرِ هندوستان چه سُوغاتی برایَت بیاورم؟ هر کدام از آنها چیزی را درخواست کرد و آن بازرگان نیک‌مرد به هَمه آنها وَعده داد که آن‌چه را خواسته‌اند، برایِشان بیاوَرَد.
تا این‌که نُوبَت به طوطی رِسید.  بازرگان از طوطی پُرسید که تو چه هِدیه و سوغاتی می‌خواهی که بَرایَت بیاوَرم؟

گفت طوطی را: «چه خواهی اَرمَغان
کآرَمَت از خِطّه‌ی هِندوستان؟»

طوطی پاسخ داد: «هر گاه طوطیانِ هم‌نوعِ من را در هندوستان دیدی، آنان را از حالِ من باخَبر کن. بگو آن طوطی که بسیار مُشتاقِ دیدار با شما است ، به حُکمِ تَقدیر در قفس زندانی شده است. آن طوطی برایتان سلام فرستاد و گفت: برای رهایی از قفس مُنتَظِرِ راهنماییِ شما هستم.»

بَر شُما کَرد او سَلام و داد خواست
وَ ز شُما چاره و ره اِرشاد خواست

سوغات: هدیه، ره‌آوَرد
نیک‌مرد: مردِ نیک، مردِ خوب
وعده داد: قوُل داد
ارمغان: سوغات، ره‌آوَرد
کآرَمَت: که بیاوَرَم برای تو
خِطّه‌: سرزمین
هم‌نوعِ: همانند، هم‌گونه
مُشتاقِ: مایِل، آرزومند
حُکمِ تَقدیر: داوَریِ سَرنِوشت
داد خواست: شکایت بُرد
ره اِرشاد: راهنَمایی
به آن طوطیان بگو: «آیا شایِسته است که من در شُوقِ دیدارِ شما جان دهم و در این قفس از غَمِ دوریِ شما بمیرم؟ آیا سِزاوار است که من سخت در اِسارَت باشم و شما آزادانه گاهی در سبزه‌زار گردش کنید و گاهی بر شاخه درخت بنشینید؟ آیا این وفای شما دوستان است که من در این قفس زندانی باشم و شما آزادانه در بوستان گَردِش کنید؟»

گفت می‌شایَد که مَن دَر اِشتیاق
جان دَهَم اینجا بِمیرَم دَر فَراق
این رَوا باشَد که مَن دَر بَندِ سَخت
گَه شُما بَر سَبزه گاهی بَر دِرَخت
این چِنین باشَد وَفایِ دوستان
مَن دَر این حَبس و شُما دَر بوستان

سِزاوار: شایسته
اِسارَت: اسیر بودن
بوستان: باغ
می‌شایَد: شایسته و سِزاوار است
اِشتیاق: آرزومندی، علاقه‌مندی
فَراق: دوری
رَوا باشَد: سزاوار است، جایز است
بَند: زندان
حَبس: زندان، اسارت
وقتی بازرگان به هندوستان رِسید، چند طوطی را دید. بازرگان ایستاد و طوطیان را صِدا زد و سلام و پِیغامِ طوطی را به آنان رِساند. بعد از اِتمامِ سخن بازرگان، ناگهان یکی از طوطیان سخت لَرزید و بر زمین اُفتاد و نَفَسَش بَند آمد و جان سِپُرد.

طوطیی زآن طوطیان لَرزید و بَس
اوفتاد و مُرد و بُگسَستَش نَفَس

پِیغامِ: پیام، خبر
اِتمامِ: تمام کردن (شدن)
نفسش بَند آمد: نتوانِست نفس بِکِشَد
جان سِپُرد: مُرد
بُگسَستَش نَفَس: نتوانِست نفس بِکِشَد
بازرگان از رساندنِ پیام پشیمان شد و با خود گفت: «باعِثِ مرگ این حیوان شدم. چرا این پیغام را رساندم؟ من با این سخن ناپخته جان عزیز او را تباه کردم.»

بازرگان تِجارَت را به پایان رِسانید و شاد و خُرسَند به مَنزِل بازگشت. آن مرد طبق وَعده‌ای که داده بود برای غلام و کنیزکان خود اَرمَغانی آورده بود.

نوبت به طوطی که رسید، به بازرگان گفت: «هرچه دیدی و شنیدی برای من بازگو کن

گُفت طوطی: «اَرمَغانِ بَندِه کو؟
آن‌چه دیدی و آن‌چه گُفتی بازگو»

خُرسَند: راضی، خُشنود
مَنزِل: خانه
بازگو کن: بگو، بَیان کُن
بازرگان به طوطی گفت: «من از آن پیغامی‌که به طوطیان هندوستان رِساندَم بسیار پَشیمانَم.»

طوطی پرسید: «ای خواجه پشیمانی تو برای چیست؟ چه چیزی خشم و اندوه تو را برانگیخته است؟»

بازرگان جواب داد: «من حرف‌ها و شِکایَت‌های تو را به دوستانَت در هندوستان رساندم. یکی از طوطیان همین‌که درد و رَنجِ تو را اِحساس کرد، زَهره‌اَش تِرِکید و بَر زَمین اُفتاد و مُرد. من از این کار پشیمان شدم ولی پَس از آن حادثه دیگر پشیمانی چه سودی دارد؟»

گُفت: «گُفتَم آن شِکایَت‌هایِ تو
با گُروهِ طوطیان هَمتایِ تو
آن یِکی طوطی زِ دَردَت بوی بُرد
زَهره‌‌اَش بِدرید و لَرزید و بِمُرد
مَن پَشیمان گَشتم، این گُفتَن چه بود؟
لیک چون گُفتَم پَشیمانی چه سود؟»

برانگیخته است: تحریک کرده است
شِکایَت: گِلِه، دادخواهی
زَهره‌اَش تِرِکید: مُرد
حادثه: اتّفاق
هَمتا: هَمانَند
بوی بُرد: فهمید
هَنوز حَرف بازرگان تمام نشده بود که طوطی در قفس به خود لرزید و به زمین افتاد.

چون شِنید آن مُرغ کآن طوطی چه کَرد
پَس بِلَرزید و فِتاد و گَشت سَرد

کآن: که آن
گَشت سَرد: مُرد
تاجر که حِیران شده بود  شروع به گریه و زاری و نُوحه سَرایی کرد که: «طوطی خوش‌آوازَم که آرام بخشِ من بود از بین رفت. به راستی آن‌چه که آسان به دست آورده بودم، آسان از دست دادم.» تاجر با نااُمیدی درِ قفس را باز کرد و پِیکَرِ بی‌جانِ طوطی را بیرون آوَرد.

خواجه اَندَر آتَش و دَرد و حَنین
صَد پَراکَنده هَمی‌‌گُفت این ِچنین‌‌
بَعد اَز آنَش اَز قَفَس بیرون فِکَند
طوطیَک پَرّید تا شاخی بُلَند

تاجر: بازَرگان
حِیران: شِگِفت‌زده
نُوحه سَرایی: ناله و زاری کردن
خوش‌آواز: دارایِ آواز و صِدای خُوش
به راستی: در حَقیقَت، به دُرُستی
پِیکَرِ: جِسم
حَنین: ناله و زاری
صَد پَراکَنده هَمی‌‌گُفت: حرف‌های بی‌رَبط گفت
بَعد اَز آنَش: بعد از آن او را
اما با شِگِفتی دید که طوطی جان گِرِفت و بر بالای درخت نِشست. اینجا بود که تازه از راز و رمزِ کارِ طوطی آگاه شد:

خواجه حِیران گَشت اَندر کارِ مُرغ
بی‌‌خَبَر ناگَه بِدید اَسرارِ مُرغ‌‌

شِگِفتی: حِیرَت، تَعَجُّب
اَندر: در
اَسرارِ: جِ سِرّ: رازها
پس رو کرد به او و گفت: «ای مرغِ خوش‌آوازِ من! بگو چه درسی از دوستان خود گِرفتی که این‌چنین جانم را سوزاندی؟ طوطی گفت: «آن طوطی در هندوستان با مُرده کردنِ خود به من آموخت تا  زمانی‌که خوش‌آواز هستم و دیگران را شادِمان می‌کنم ، گرفتارِ این قفس خواهم بود. باید خود را بِمیرانَم تا از زندان آزاد شوم.»

گُفت طوطی: «کاو به فِعلَم پَند داد
که رَها کُن لُطف و آواز و گُشاد
زآن‌ که آوازَت تو را دَر بَند کَرد
خویشتَن مُرده پِی این پَند کَرد
یَعنی اِی مُطرِب شَده با عام و خاص
مُرده شُو چون مَن که تا یابی خَلاص‌‌»

رو کرد به او: به او تَوَجُّه کرد
جانم را سوزاندی:  دِلَم را به درد آوَردی
شادِمان: شاد، خوشحال
بِمیرانَم: شبیه مُرده کُنَم
کاو: که او
گُشاد: گُشاده زَبان بودن، خوش‌بیان بودن
دَر بَند کَرد: اسیر و زندانی کَرد
پِی این: به دُنبال این
مُطرِب: آوازه‌خوان
عام: هَمه، هَمِگان
خاص: متضادِّ عام، ویژه
یابی خَلاص‌‌: رها شوی، آزاد شوی
طوطی این بِگَفت و پرواز کرد و آزاد و رَها رفت. بازرگان که از این ماجرا درس‌ها گرفته بود با غَصِّه فراوان، هَمدَم خود را به خُدا سِپُرد و گفت: تو اینَک راهِ جدیدی به من نشان دادی: رَهایی از همه اِسارَت‌ها.

خواجه گُفتَش: «فی اَمانَ الله! بُرو
مَر مَرا اَکنون نِمودی راهِ نُو»
خواجه با خود گُفت: «کاین پَندِ مَن اَست
راهِ او گیرَم که این رَه روشَن اَست
جانِ مَن کَمتَر زِ طوطی کِی بُوَد؟
جان چِنین بایَد که نیکوپِی بُوَد

رَها: آزاد
غَصِّه: رنج، ناراحَتی
هَمدَم: رَفیق، هم‌سُخن، دوست
اینَک: اَکنون
رَهایی: آزادی
فی اَمانَ الله: در پَناهِ خدا
کاین: که این
راهِ او گیرَم: از او پِیرَوی کنم
رَه: راه
نیکوپِی: نیک‌رَوِش

دیدگاه‌تان را بنویسید:

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.