به سوی دماوند

یکی از روزهای زیبای زندگیِ من، روزی است که به قُلّه ی دماوند رفتم. مثلِ همه ی کوهنوردها از کوه‌های زیادی بالا رفته ام. اما دماوند با کوه‌های دیگر فرق دارد. دماوند تنها یک کوه نیست، بلکه تاریخ ایران است. قله: نوکِ کوه

کوهنورد: کسی که از کوه بالا می‌رود

اوایلِ فَروَردین بود. از سَرمای زِمستان خبری نبود و هوا کم کم گرم تر می‌شد. برای رسیدن به دماوند از طرفِ جاده ی هَراز حَرکت کردیم. دماوند به تهران نزدیک است. فاصله ی آن تا تهران تقریبا ۶۰-۷۰ کیلومتر است. هرچه به دماوند نزدیک تر می‌شدیم، زمین‌های خشکِ اطراف سبزتر می‌شد. وقتی به بالا چَشم می‌انداختم، دماوند را می‌دیدم با قله ای سفید، میانه ای خاکستری و پایه‌هایی سبز، مثل زنی که روسریِ سفید، پیراهنِ خاکستری و دامنِ سبز بر تن کرده باشد. بَرتَن کرده باشد: پوشیده باشد
نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارمان است. در فکر بودم و اَفسانه ی آفرینشِ دماوند را برای خود تکرار می‌کردم: آفرینِش: به وجود آوردن، خِلقَت
«هزاران سالِ پیش، در اولینِ روزِ آفرینش، وقتی خدا می‌خواست جهان را خَلق کند، پیش از هر چیز، کوه را آفرید و کوهِ اصلی اَلبُرز بود. هشت صد سال طول کشید که البرز سر از خاک درآورد. دویست سال طول کشید تا به طَبَقاتِ آسِمان برسد؛ دویست سال تا خانه ی ماه، دویست سال تا خانه ی خورشید و دویست سال تا انتهای آسمان. ریشه‌های این کوه بزرگ در زمین پَراکنده است. از این ریشه‌ها، کوه‌های دیگر سر برآوردند و دماوند بُزرگ ترین و با شُکوه ترین فرزندِ این رشته کوه است. کیومرث که به اعتقادِ ایرانیانِ باستان، اولین انسان بود، در دماوند زندگی می‌کرد.» خَلق کند: به وجود بیاورد، خَلق کند

سَر از خاک درآورد: از زَمین بیرون آمد

انتهای: تَه، آخَر

سَر بر آوردند: پِیدا شدند، خود را نشان دادند

در همین فکرها بودم که تابلوی کوچکی را دیدم: «به شَهرستانِ دماوند خوش آمدید.» شهرستانِ دماوند حدود بیست کیلومتر با کوه فاصله دارد و در دامنه‏های جنوبی البرز قرار گرفته است. شهرستان: شهر و روستاهای اطرافِ آن
وقتی به شهر رسیدیم باران نم نم می‌بارید. هَیَجان زده بودم. به شهری قدم می‏گذاشتم که از کُهن ترین شهرهای ایران است. به باورِ ایرانیانِ باستان، کیومرث، شهر دماوند را ساخت و مدت‌ها با فرزندانش در آن زندگی می‌کرد. نم نم: صفتی برای باران وقتی که بسیار کم و پراکنده می‌بارد

هیجان زده: خوشحال

قَدم می‌گذاشتم: وارد می‌شدم، راه می‌رفتم

کُهن ترین: قدیمی‌ترین

باور: اِعتقاد

این شهر در میانِ دَرّه ی کوچکی قرار گرفته که پُر از درختانِ میوه است و با این که فاصله زیادی با قُلّه ندارد اما از داخلِ شهر، قله را نمی‌توان دید.  
هوا سردتر شده بود؛ اما من اصرار داشتم که شهر را خوب بِگَردیم. این دومین بار بود که دوستم به دماوند می‌آمد. او هم مثلِ من غرقِ تماشای مناظرِ زیبای اطراف بود. شهر پر از گل و درخت بود. بلوط‌های پانصد تا ششصد ساله و سِپیدارهای جوان و درختانِ بیدِ کهن سالی که شاخه‌های خود را در آب رودخانه ریخته بودند، همه جا دیده می‌شدند. مَناظر: منظره‌ها

بلوط: نام درختی با میوه ای قهوه ای رنگ

کهن سال: پیر

سِپیدار: درختی با تنه ی تقریبا سفید اما بلند و شاخه‌هایی رو به آسمان که برگ‌های سبزِ درخشان دارد

بید: درختی بدون میوه با برگ‌های دراز و باریک

ارتفاعات: بلندی‌ها

دره‌های سرسبز و خوش آب و هوا، رودخانه‌های فصلی و چشمه‌های آب، همه چیز را برای کِشاورزان آماده می‌کند. از این رو، بیشتر دماوندی‌ها کشاورز هستند. چشمه: جایی در زمین که آب از آن بیرون می‌آید
در ارتفاعاتِ پایینِ دماوند، چِشمِه‌های آبِ گرم و آبِ معدنیِ زیادی دیده می‌شود. مثل چشمه آبِ گرم و آبِ معدنی دماوند، چشمه آبِ اسک و آبِ معدنیِ آبعلی. چشمه اعلاء نیز در دماوند است و اهالی به آن احترام می‌گذارند. می‌گویند این آب‌ها خاصیتِ درمانی دارند و برای درمانِ بیماری‌های تنفسی، استخوانی، پوستی و … مفیدند. از این رو به منظورِ بهره برداریِ بهتر، در کنارِ بعضی از آن‌ها، حمام یا کارخانه ساخته اند. اهالی: مردم

بهره برداری: استفاده

این طبیعتِ زیبا، هدیه ی دماوند به مردمِ شهر است. در مقابل، دماوندی‌ها هم داستان‌ها و افسانه‌های این کوهِ تاریخی را شب‌ها در گوشِ کودکان زِمزِمه می‌کنند. زمزمه می‌کنند: آهسته سخن می‌گویند

دیدگاه‌تان را بنویسید:

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.